|
زندگی درد غریبی است که یک زخمی عاشق دارد
|
من به اینجا هم برگشتم
دیگه فکر کنم بعد از برگشتن از مسیر مرگ همه وقتم رو توی وبلاگها و نت سپری کنم
خوب آخه جنبه تنها بودن رو ندارم
بای

من و آوای گرمت را شنودن
بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن
همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود
تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب های غربت تا سحرگاه
چو شمعی گریه کردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر امید با تو بودن



هر چه کنی بکن ولی
از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا
وقت سفر خبر مکن
گر چه به غم ستاده ام 
نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن
روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت
بر رخ من نظر مکن
دیده به در نهاده ام 
تا شنوم صدای تو 
حلقه به در بزن مرا
عاشق در به در مکن
من که ز پا نشسته ام
مرغک پر شکسته ام 
زود بیا که خسته ام 
زین همه خسته تر مکن 
گر چه به دور زندگی
تن به قضا مهاده ام
آتشم این قدر مزن
رنجه ام این قدر مکن 
بوسف عمر من بیا 
تنگدلم برای تو 
رنج فراق می کشد
خون به دل پدر مکن
هر چه که ناله می کنم
گوش به من نمیکنی
یت که مرا ز دل ببر 
یا ز برم سفر مکن



من دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بی رحمی
تمام مشکلم اینه که حرفامو نمی فهمی
منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی
دروغ بود اینکه می گفتی تو هم محو گل یاسی
من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو
تو چه مردابی افتادم یه عمره با دو دست تو


من دیوونه رو باش واسه تو گریه می کردم
تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم
من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم
ولی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم
من دیوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،واست مردم 


من دیوونه رو باش که به اخمای تو خندیدم
همش یک گل تو باغچم بود اونم آخر واست چیدم
من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم
شکستی قلبمو اما ندیدی رنگ فریادم
من دیوونه رو باش که واست روزامو سوزوندم
خوشی رو تو خودم کشتم ، ولی با چشم تو موندم 


من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو
من دیوونه رو باش که خیال کردم تو مجنونی
تو حتی اسم مجنونم ، نه آوردی ، نه می دونی
من دیوونه رو باش که قد دنیا دوست دارم
نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بیزارم 


من دیوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنیدی ، حاضر آماده
من دیوونه رو باش که نشستم منتظر ،رسوا
زدی تو زیر قولاتو ، گذاشتی باز منو تنها
منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی
چه قدر دیوونه ای راستی ،چه قد دیوونه ام راستی 


منو باش که با یه آهنگ می خواستم مهربونتر شم
زدی تیر و توی ذوقم نداشتی حوصله بازم
من دیوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم
چه قدر دیوونه تر چون باز ، تو رو اینجا خطاب کردم
من دیوونه رو باش که ،درسته خیلی دیوونم
جهنم می رم اما نه ، کنار تو نمی مونم 


اینم یه نامه ی ابری ، به امضای یه دیوونه
فقط بیچاره اون کس که ، یه عمر با تو می مونه









شب رفتن تو خوندن ، واسه من همه لالایی
یکی می گفت که غریبی ، یکی می گفت بی وفایی




شب رفتن تو ابرا ، واسه گریه کم آوردن
آشناها برایِ زخمِ وا شده م مرهم آوردن



شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام اون شب واسه همیشه وایساد




شب رفتن تو غربت ، جای اونجا ، این جا پیچید
دل تو بدون منظور ، رفت و خوشبختیمو دزدید




شب رفتن تو دیدم ، یکی از قناریا مرد
فرداش اما دست تقدیر ، اون یکی رم با خودش برد




شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن
این همه آدم چرا من ؟ پس با من چه فرقی داشتن



شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم ، پیش قرآن لب طاقچه




شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن




شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه واسه ی کسی چراغت




شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشه مون نوشتم می شینم به پات مسافر




برو تا همه بدونن سفرم اینقدرا بد نیس
واسه گفتن تو اما ، هیچکی شاعری بلد نیست











یه دنیایی تنها کنار ساحله

ای خدا 

تو نیستی و بوسه ز عکس تو میگیرم

دوستی فریبه
باور نکنید
دل نبندیدی
راستی تویی که به من میگفتی این را ه رو نرو آخرش سرابه
کاش حرفت روگوش کرده بودم
کاش به حرف دوستام گوش کرده بودم
به هیچ چیز دل نبندید
که هیچ چیز ارزشش رونداره
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست....
در کویری سوت وکور
در میان مر دمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.....
خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...
خيلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی
، اما ندونه ...
خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...
خيلی سخته که عشق رو از نگاه کسی بخونی ، اما نتونه بهت بگه ...
خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش
جشن بگيری ...
خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی
دوست نداره ...
خيلی سخته که دلت بخواد گريه کنی ، اما بهونه ی درست و حسابی
نداشته باشی ...
خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون
بگه : ديگه نمی خوامت ...
خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...
...
خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما
يه دفعه اشک از چشات جاری بشه ...![]()
خيلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برای
تولدش کادو بخری با يکی ديگه ببينيش ...
خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفش
يه (( ن )) کم داشته ...
خيلی سخته که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،
با بی رحمی تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه دوست ندارم ...
خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی ، اما وقتی فهميد
عاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه ...
خيلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که
يه دلخوشی ديگه داره ...![]()
خيلی سخته که ازت بپرسه : حاضری باهام بمونی ؟
و تو با اينکه آرزويی جز اين نداری ، مجبور باشی بگی : نه ...![]()
خيلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که
حرف دلتو بهش بگی ، با يه معذرت خواهی کوچيک بگه :
فعلاً سرم شلوغه ...
خيلی سخته که صميمی ترين دوستت بهت خيانت بکنه ...
خيلی سخته که هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها رو
تحمل کنی ...
دلم تنگ است دلم میسوزد از باغی که میسوزد
نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم 
به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ
نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
عجب اشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
چه رنجی از محبتها کشیدیم
برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم
ندیدیم وندیدیم وندیدیم
سبکباران ساحلها ندیدند
به دوش خستگان باریست دنیا
مرا در اوج حسرت ها رها کرد
عجب یاروفا داریست دنیا
عجب اشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
میان انچه باید باشدونیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
عجب دریای طوفانیست دنیا
<<داریوش>>
من از شب یلدای خاطرات خوب و بد زیاد دارم ا ما بد ترینش شنیدن خبر نامزدی اون بود
وقتی دیدم که مادرش یه طبق پر از هدیه های رنگ به رنگ و هندوانه تزئین شده
رو داده دست گل پسرش و هلک و هلک دارن میرن از خونه بیرون دنیا جلوی چشمام
تیره شد سودی (خواهرش) در برابر نگاه ها ج و واج من زورکی خندید و گفت نامزدی
(س)
و اون شب یلدا سیا ترین شب زندگیم بود شبی که هرگز تمام نشد سیا ترین و طولانی
ترین شب زندگی من
لعنت به تو لعنت به زندگی لعنت به یلدا
تو را هرگز نمی بخشم ..........تو تنها عشق من بودی
به یاد آور زمانی را که گرم سوختن بودیم
سرابی بودی و ازتشنه کامی چشمه ات پنداشتم روزی
فریبی بودی و بذر وفا را در سینه ام میکاشتی روزی
مرا دیوانه باید خواند می دانم
می دانم
می دانم

و الان تنها خدا برام مونده که داره منو با سختی به دوش میکشه حالا کی منو بگذار زمین نمی دونم

یک شب مردی خوابی دید...
مرد خواب دید که کنار ساحل با خدا قدم می زند.
در آسمان تصویری از زندگیش جلوی چشمانش آشکار شد. در هر صحنه روی شنها دو جای پا دید.
یکی متعلق به خودش و دیگری متعلق به خدا. وقتی آخرین صحنه زندگیش از جلوی چشمانش گذشت برگشت و به جای پا روی شنها نگاه کرد.
متوجه شد که لحظاتی در زندگیش بوده که تنها یک جای پا روی شنها وجود دارد و همچنین متوجه شد که آنها در سخت ترین و دشوارترین لحظات زندگیش اتفاق افتاده.
این واقعاً ناراحتش میکرد پس برای رفع ابهام رفت و از خدا سوال کرد: خدایا تو فرمودی
اگر همراه تو باشم و راحت را دنبال کنم در تمام طول راه با من خواهی بود ولی متوجه
شدم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا وجود دارد.
نمی دانم چرا زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟
خدا فرمود: فرزند عزیزم
تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نمیگذارم. اگر در لحظات سخت و طاقت فرسای زندگی
فقط یک رد پا می بینی بدان که من در آن لحظات تو را به دوش کشیدم
تقدیم به آنکه حسرت بوسیدنش تا آخر عمر بر دلم خواهد ماند![]()

يك روز مي بوسمت !
فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !
يك روز مي بوسمت !
پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .
يك روز مي بوسمت !
يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .
يك روز مي بوسمت !
يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .

يك روز مي بوسمت
! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .

يك روز مي بوسمت !
فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كندجهنم ...
! 
يك روز مي بوسمت !
مي خندم و مي بوسمت !
گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت !
لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت !
تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...
























یک مرد بود که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود .
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .
خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد .
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .
اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .
مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .
خاک خوشبو شد .
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید .
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .
خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .
و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .![]()

اما من دیروز تصمیم گرفتم که وبلاگم رو حذف کنم
راستش اینکار رو هم کردم اما دیدم که این یعنی جا زدن
بنا براین امروز پر انرژی تر از همیشه در خدمت شمام
یه مطلب خیلی ناناز دارم برای همه شما که عاشق بچه ها و
عشق هستید
بخونید و حالشو ببرید ![]()
![]()












