دیگه فکر کنم بعد از برگشتن از مسیر مرگ همه وقتم رو توی وبلاگها و نت سپری کنم
خوب آخه جنبه تنها بودن رو ندارم
بای
+
نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:55 توسط دنیا
|
زندگی می خوام دو کلوم حرف حساب با این سهراب بزنم: میدونی ! درسته نوشته هات قشنگه! ولی به نظر من زندگی اصلا هم حس غریبی نیست! خیلی هم آشناست! آشنا... واسه من که اینجوری بوده! اما اگه بخوای ساده بهش نگاه کنی اونوقت می شه یه سیب که باید با پوست گازش زد! *** یه قسمت هم می خوام خودم به شعرت اضافه کنم: با اجازه البته! " زندگی درد عجیبی ست که یک زخمی عاشق دارد